به معجزۀ اجابتت
خدایا، زنجیرۀ دعاهای ما را به دعای پیامبران و برگزیدگان و بندگان خاصۀ خود متصل گردان و ما را به پیوستۀ این ریسمانِ خواستن از تو و اعتراف به پروردگاریات از توفیقها و رسیدنها محروم مخواه
چارۀ فرج اینجاست
از آثار آن فاجعۀ انسانی این بود که جدّ این نگارنده و اَقران او، به نان کپکزدۀ غیرقابل مصرف هم حساس بودند و برمیافروختند که «چرا به چنین روزی افتاده؟!» و دنبال راهی بودند تا آن را احیاء نمایند، چراکه دیده بودند اگر چنین نانی پیدا میشد فلان عزیزشان زنده میماند.
ضرر نمیکنی
دعا مانع آن دسته بلاهایی میشود که در نظام جامع حکمت خدا، ضروری نیست، اما دستهای از بلاها هستند که حذف آنها نشدنی است، ولی ضررشان جبرانپذیر است، اگر کسی دعا کند این بلا خودش ترفیع درجه است و اگر دعا نکند و دل به دلدار ندهد، خود را در سراشیبی سقوط رها کرده است.
به سرقت واژهها
خدایا، ضعفهایمان را از چشم و هوششان پرده پوش و دلهای ایشان را به قوتهای صادق و کاذبمان هراس انداز و واژهای را از ما به گوشهایشان مرسان، مگر نقل ترسهایشان از پایداری و مقابلههایمان و ایستادن و خطونشان کشیدنهایمان.
در نبرد کسب قدرت
ما که در هجوم بلاها هستیم، باید با دعا خود را متصل به رادارهای فوق پیشرفته نماییم، بلکه بلا را در نقطه بخُشکانیم و قبل از مرگِ سهراب، هم از مهلکه نجات یابیم و هم آنقدر قوی شویم که جوجهدشمنانِ اِنس و جن طمع به نفسِ نفیس ما نکنند.
روانِ واژگان
خدایا، اجازه مده کلمات را به ناخوشایند بگردانیم و فکرمان را به ناپسند. واژگان و روان ما را به روشناییِ خودت هدایت کن و از این رستگاری بازمگردان.
صدایم را نمیخواهی؟
چقدر خدا را بزرگ میدانیم و چقدر دست او را باز میبینیم؟! آیا برای هر دردی، مناجات با او را دوا میبینیم یا نه؟! گاهی تهِ دلمان او را منزَّه از نادانی یا ناتوانی نمیبینیم، دعا میکنیم تا یادی کرده باشیم از رفیق قدیمیمان و درددلی کنیم با او در سختی اوضاعمان.
به تاوان
ما در جهانی زندگی میکنیم که هیچکس از آن جز به خیر و صلاح خویش در اندیشه نبوده و نیست و هر تسلیم متظاهرانه و صلحخواهی مذبوحانه که در آن است، نه از سر رسیدن به حقانیت و پذیرش انسانیت؛ که از سر ناچاری به سبب محدودیتهای خودشان است و بس، نه بیش و نه کم.
دلیلی که به دل دارم
چه تنها این تویی/ تنها/ تو میدانی مرا/ هرچند رهرو باشَمت/ یا گاه در بیراههها/ حتی...
سنتِ احسان
سرگذشتِ پیش از ما را وحی کردهای که بدانیم این آتشهای بر سر نیزهها افروخته، سُنتِ دیرینِ دشمنان توست علیه آنها که به تو توکل کردهاند و تو در پاسخ به این سنت، آتشها را گلستان میکنی.
حروف مقطعه
ما را از غمِ واژههای دیگران و دشمنان رهایی بخش و مگذار کلمههای آلودهشان مکدرمان کند و دلمان را تنگ. عزت و آبرو را صاحب و سرور تنها یک نفر است و آن یک، تویی.