چارۀ فرج اینجاست
قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ السَّلاَمُ): وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذَا نَزَلَتْ بِهِمُ اَلنِّقَمُ وَ زَالَتْ عَنْهُمُ اَلنِّعَمُ فَزِعُوا إِلَى اَللَّهِ بِصِدْقٍ مِنْ نِيَّاتِهِمْ وَ لَمْ يَتَمَنَّوْا وَ لَمْ يُسْرِفُوا لَأَصْلَحَ اَللَّهُ لَهُمْ كُلَّ فَاسِدٍ وَ لَرَدَّ عَلَيْهِمْ كُلَّ صَالِحٍ. (الخصال, ج۲, ص۶۱۰)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:«اگر [بندگان] هنگامی که بلاها به آنها میرسد و نعمتها از آنها گرفته میشود، با خلوص نیت به خدا روی میآوردند و آرزوی [مذموم] نداشتند و اسراف نمیکردند، خداوند هر فسادی را برایشان اصلاح میکرد و هر خیری را به آنها بازمیگرداند.»
ما چرا به خدا روی میآوریم؟ اگر او را میخوانیم چون چارهای نیست، چون عادت کردهایم، چون میخواهیم ترحم دیگران را جلب کنیم یا... هدف میسر نخواهد شد.
اما اگر روی آوردن به خدا، در منظومۀ دینداری بود، حقالله و حقالناس را رعایت کردیم و اعتقادمان را درست کردیم که «در نزول بلا و زوال نعمت فقط از دست قادر یکتا کار بر میآید»، این رویآوردن خریدنی است، این شرط صعود است.
دو شرط مهم دیگر برای یک گنج ارزشمند لازم است: یکی دوری از آرزوی باطل و دیگری اسراف. نتیجۀ رعایت این سه شاخصۀ مهم، زندگی در سایهسار حکومت صُلحا و جهانی پر از صدق و صفاست، و چقدر نیازمند این حکمرانی صالحانه هستیم.
اما آرزوی باطل چیست؟ آرزوی غیرمعقول، آرزوی شرّ، آرزوی دور و دراز بدون تلاش برای مقدمات. روشن است که آرزو به معنای برنامه و هدف، امیدبخش زندگی و اصل و اساس خلقت آدمی است. درعینحال باید از هر آرزوی مذمومی دوری کرد وگرنه حماقت بر عقل بنیبشر غلبه خواهد کرد، او را برای هر تلاشی ناتوان و ذلیل و در نهایت کارش را به جنون خواهد کشید.
در مقابل باید امید داشت و به نور آن زنده بود و حرکت کرد: از امام صادق (ع) دربارۀ مردمی که آلوده به انواع گناهان هستند و درعینِ این آلودگی میگویند به رحمت و مغفرت و عفو خداوند امیدواریم، سؤال شد، حضرت فرمودند:«اینان مردمی هستند گرفتار آرزو، نه آراسته به امید. کسی که به چیزی امید دارد، برای به دست آوردنش اقدام لازم را انجام میدهد و آن که از چیزی میترسد، از آن دوری مینماید.»
و اما اسراف، وقتی عقل به روشنی آن را پس میزند و این واژه و مترادف آن (تبذیر)، بیستوپنج بار در قرآن استفاده شدهاند؛ چه توضیحی برای بیان اهمیت آن باقی است؟ فقط بگویم گاهی این واژه حیاتیتر است، در زمان جنگ جهانی دوم بیش از سی درصد و بنا بر برخی آمارها نزدیک چهل درصد مردمان ایران زمین به خاطر قحطی جان باختند؛ از آثار آن فاجعۀ انسانی این بود که جدّ این نگارنده و اَقران او، به نان کپکزدۀ غیرقابل مصرف هم حساس بودند و برمیافروختند که «چرا به چنین روزی افتاده؟!» و دنبال راهی بودند تا آن را احیاء نمایند، چراکه دیده بودند اگر چنین نانی پیدا میشد فلان عزیزشان زنده میماند.
امروز باید بدانیم که با تجربۀ غزۀ مظلوم و در زمانی که احتمال خرابکاریهای مختلف دشمن از آبوهوا گرفته تا ترور را میدهیم و در مقابل یک جهانْ کفر و بیرحمی ایستادهایم، ما هم در آستانۀ آن فاجعه قرار داریم؛ چون میدانیم دشمنِ غدارِ ما هیچ خط قرمزی ندارد. پس درعینِحال که به فکر آیندگان هستیم و انرژیهای نوظهور را فراموش نمیکنیم، باید منابعمان را به گونهای حفظ کنیم که در همین زمان کنونی با بُنبست مواجه نشویم، اگر افراد جامعهای به خاطر فردی دیگر که از سرما به سختی زندگی میگذراند، یک لایه لباس بیشتر بپوشند یا وقتی میدانند در گرما افرادی جان خود از دست میدهند، اندکی گرما تحمل کند و مصرف را پایین آورند، یا چندده لیتر از آب حمام هفتگیشان کم کنند، آنگاه میتوان انتظار داشت با نهادینه شدن این فرهنگ و تربیت مدیران و اثرگذاران، جلوی کلاناسرافها گرفته شود و حکومت صالحان ظهور کند انشاءالله.