تنها سکون

تنها سکون

زمان مطالعه: 2 دقیقه
زمان مطالعه: 2 دقیقه
نویسنده: مرتضی شمس‌آبادی

در روزهایی که هیچ چیز ما را تسکین نیست، به هیچ چیز آرام نمی‌گیرد دلمان و چشم‌هایمان به هیچ پیش و پسی قرار نمی‌یابد، خودت ساحل اَمن ما باش و در آغوشمان گیر که آغوش تو نهایت هر تشویشی است و نهایت آرزوست؛ هرکه و هرچه را به هستی عزت یافته و به اندک ذره‌ای از شناختِ تو توفیق.

خدایا، هر سو می‌چرخیم از سیاهی خالی نیست- هرچند توأمان از نور هم- لکن ما را به سبب خُردی درون و ضعف روان و ترک‌های دل، طاقت سیاهی‌ها را نبوده و نیست و حاصلش آشفتگی مُدامی است که گاه پنهان می‌شود، اما هست، ناگهان سر برون آورده و به هم می‌ریزد هرچه هست را. دل‌های ما را به نور خود محکم دار و به عنایت و لطف خود، ترک‌های هراس را از گوشه‌و‌کنار وجودمان برگیر.

اگر راه گُم می‌کنیم، تو چراغ راهمان باش؛ اگر سرگردان می‌شویم، تو دست‌رسانمان باش؛ اگر زبانمان قفل می‌شود، تو گره‌گشایمان باش؛ اگر درمی‌مانیم و به ناگاه به خود آمده و می‌بینیم هیچ نمی‌دانیم، خودت برسانمان به هر آن کجا که باید و شاید. خدایا ما سراسر نُقصانیم و خُسران؛ خودت ما را- چه به دنیا و چه به دیگر سرا- جُبران باش.

ما را به آرامشِ بعد از ذکر نامت وعده داده‌ای؛ ما ولی به سانِ دریازده‌ای در طوفان، بر کشتی‌ای مُتلاطم ایستاده‌ایم، نامت را به دل می‌گردانیم اما حجاب‌های افتاده بر چشم‌ها و گوش‌ها و ادراکمان، ما را از تو دور کرده. حجاب‌های حاصل از عُصیانمان را برگیر و ما را به پاسخ‌های مهربانانۀ خود د‌لگرم ساز؛ ای تنها دلخوشی بندگانت، ای تنها پناه و بزرگترین تکیه‌گاه...

این مطلب را به اشتراک بگذارید

دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.