یادداشت

یادداشت

زمان مطالعه: 1 دقیقه
زمان مطالعه: 1 دقیقه
نویسنده: مرتضی شمس‌آبادی

شعری از مرتضی شمس‌آبادی

آری، گنهکارم، گنهکارم، گنهکارم

با خود گمان کردم که از عشق است، بیمارم

هم عاشقی کردن گناهم بوده هم معشوق

او اشتباهی بود و از این بود، بسیارم

دل را به هر چشمی نباید داد، دل دادم

زندانی زنجیرۀ زالوی تکرارم

عمری برای دیدنش رفت و زمانی هم

باید رَوَد تا او رَوَد از این دلِ تارَم

یک بار باید سوخت از مهر و محبت‌ها

بار دگر از جهل و عصیان و خطا-کارم

در انتهای راه، دوزخ بود، دوزخ بود

آن را ندیدم یا زِ دیدن‌هاست بیزارم

از خود گریزانم که این‌گونه جفا کردم

هر بار من میمانم و این چوبۀ دارم

راهی که رفتم را دوباره باز می‌گردم

آری پشیمانم ز رفتن‌ها، ز دیدارم

تنها، قدم برداشتم تا همرَهی بینم

جز قاب تنهایی نشد بر سینه-دیوارم

این مطلب را به اشتراک بگذارید

دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.