یادآوری

یادآوری

زمان مطالعه: 2 دقیقه
زمان مطالعه: 2 دقیقه
نویسنده: مرتضی شمس‌آبادی

به هر توهمِ تعدی به این سرزمین

شاید آرش را نمی‌­داند

که زعمِ موشک و شلیک را در دفتر نقاشی‌­اش دیده

نپرسیده

درختان شب‌به‌شب

جنگل‌به‌جنگل

از چه می­‌گویند و نجواهای رازآلود ایشان از که می‌­گوید؟

به روی سردِ سربازانِ مرده در خیابان‌­های پشت کاخ، خندیده...

چه می‌­داند که ایران، شیرزن-اسطوره ناموسِ تمامِ آرشانِ سرو، 

هر آرش:

سپر سینه

پایش کوه

قلوه­‌سنگ‌­ها بازو

نظر آهو

به دل دریا و در سر از برای روی ماه میهنش سودای فرداهای روشن

روزها در خاک و

شب­‌ها سجده در افلاک

با صد تیرِ حق‌­خواهی به هر دیرینه قانونش

به صد تیر اژدهاافکن به هر فریاد و هر هویَش

به خشمش صدهزاران تیر مانده در دو چشم خصم

مردن از برای میهن او را رسم

از هر واژه‌­اش صد شعر می­بارد

ز هر شعرش هزاران تیر

هفت اقلیمِ هستی را بپیماید

چه می­‌داند؟!

کهنسالی و مستی، بدفراموشی

تمام روحِ خود با خونِ نوزادان سیه کردن

هم‌­آغوشیِ خاموشی

زِ یادش برده آرش را

چه می‌­داند سیاوش را؟

نمی‌­داند که ایران-مرد را نامِ نخست: آرش

و هر روز است و هر ساله است

سوگندِ سیاوش بودنش

با شعلۀ آتش

و از هر قطره از خونش

نمایان گشته صد ققنوس

و هر ققنوس، صد سیمرغ

و هر سیمرغ را صد زال

و از هر زال صد آرش

کمان بر دوش و تیر از جان به کف بر قاف، مثل سرو...

ما را او چه می‌­فهمد؟

نمی­‌فهمد

نمی‌­داند.

این مطلب را به اشتراک بگذارید

دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.