وقتی تو اینگونه
شعری از مرتضی شمسآبادی
نمیدانم تورا
من را تو میدانی؟
تو پوییدی هزاران واژه
فرسودی دو صدها سطر و من هم واژهها را خواب میدیدم
چه شد الهامها الهامها الهامها الهام پشتِ ژالهها ژاله
چه شد معنای همواره
به قربانگاهِ جوهر
خویش را بر تیزی کاغذ
کشیدن
خون شدن فواره فواره
نمیدانم تو را
میدانم اما بارها
گلبرگهایت را
شبافروزِ دو صفحه بیشتر
از دورها دیدن
سقوط صد شقایق پیشتر
هربار برگشتن.
تو میخندیدی آیا واژهها را یا شبیهِ من...
تو میرقصیدی از هر بیت پودن یا چُنانکه من...
تو میماندی برای یک قلم یک بارِ دیگر یا که مثل من...؟
نمیدانم تو را
من را که میداند؟
تو را در شعرها خواندند
در تصویرها در قابها ماندند
با هر قصهات صد قصه خواباندند
و میخوانند و میبینند و میدانند شاید هم کسانی مثل من این را
که چیزی از هجوم شب نوشتنهای تنها را نمیدانند
تو یک بارِ دگر رفتی و پشت سر
سراسر جمله، خواهش، جیغ، جوشش، زندگی، جریان
ولی پرسیدن از این خستگیِ یکبهیک
این رخنۀ ناخواسته
این دردِ بیدرمان
زِ که؟ با که؟ کدامین سمت؟ کو حاصل؟
تو را در قطرههای شمعِ غم سودن
تو را رویای فردا
با تو در زنجیرهها بودن...
نمیدانم تو را
من را که میداند...؟