پیراهنِ خونیِ یوسف
یادداشت مرتضی شمسآبادی بر رمان «طنابکشی» اثر مجید قیصری
در سایتها خوانده بودم که انگار قرار بوده از روی این کتاب فیلمی بسازند که نشده. انتظاری هم نیست از سینمای اقتباسگریزِ ما. خواندمش اما نه به خاطر اینکه مجید قیصری فیلمنامهاش را نوشته بود و دورخیز کرده بود برای تصویری شدن اثر. کارهای قبلیاش را خوانده بودم و میدانستم جنس کارش را و میدانستم قوت قلمش را.
ناگفته نماند از طرح جلدهای نشرچشمه بسیار بدم میآید. نه ارزشی برای خواننده قائلاند و نه نویسنده و نه حتی خودشان. معدود طرح جلدهایی دارد که میشود تحملشان کرد. ناشری که ناشر باشد میداند آنکه در این زمانۀ شبکههای اجتماعیِ غیراجتماعی و کتابهای الکترونیکِ ارزانتر میآید تا کتاب کاغذی تهیه کند لابد عاشق است و اگر هم نباشد لابد یک مشکلی و نیازی دارد که میآید و تو حداقل باید سعی کنی با مهربانی به او سلام کنی، ولو نتوانی گِرهی از ابروانش برداری. اینها را گفتم که بگویم طرح جلدی به غایت بد و بسیار بیربط به داستان دارد این «طنابکشی».
اینکه طنابکشی جلد خوبی ندارد مهم است، اینکه همۀ کتابفروشیها آن را ندارند مهم است، اینکه بارها و بارها تجدید چاپ نشده مهم است و درد است برای ما... چون طنابکشی کتابی است که باید خوانده شود، آن هم بسیار، اما چنین نمیشود و افسوس.
اگر کتاب را صد صفحه درنظر بگیریم، هشتاد صفحۀ آن مقدمهای است برای آن بیست صفحۀ آخر. طنابکشی نه شبیه «سه کاهن» است و نه شبیه «شماس شامی». حرفش را میخواهد آن آخر بزند و خودش را در آخر نشان دهد. بعد تازه متوجه میشوی چرا تمام آن هشتاد صفحه آنطور گذشت. آن هشتاد صفحه که نه، تمام آن سالهای زندگیِ شخصیت داستان. و وقتی که بفهمی قیصری این رمان را بر اساس خبری و داستانی واقعی نوشته، آن وقت بیشتر برایت مهم میشود آن بیست صفحه؛ و بعد چه میکند آن بیست صفحه با شخصیت داستان که هشتاد برگ از زندگی خود را باید اینچنین باشد. حکایت جنگ است و آنچه بر سر آدم میآورد. نه. نه جنگهایی که کلیشهوار برایتان تعریف کردهاند. جنگی که قیصری از آن میگوید شما را به خط مقدم جبهه نمیبرد، نترسید. زیاد در سنگرهای خاکی و گرمای خوزستان و مرز هم کاری ندارد با شما. در طنابکشی که اصلا کاری با اینها ندارد. غالب داستانهایش همینگونهاند. پس چرا میگویم جنگ؟ چون جنگ چیزی نیست که به یکباره بیاید و چند سال تو را گیر بیاندازد و برود. تو را دنبال خود میکشاند و تا سالها و چه بسا باقی عمرت را در خود میکشد و حتی اگر آتشبس هم داده باشند، دست از نوشیدنِ خیال و خواب تو برنمیدارد.
طنابکشی حاصل مصاحبۀ نویسندۀ قصه است با طلبهای از عراق. قصۀ پسری که سالها به خاطر رفتارهای نامهربان مادرش و حرفهایی که پشت سرش میزنند، به خاطر تمام سالهای کودکی و نوجوانیاش که تنها ماند و در خانه مادربزرگش زندگی کرد، به خاطر تمام حرفها و گوشه-کنایههایی که میشنید و به خاطر سالها عقده و کینهای که از مادرش به دل داشت، میخواهد او را بکشد و در این راه برادرش را هم با خود همراه میکند. برادر نمیخواهد انگار که اینگونه پیش روند اما کاری هم نمیکند و سنگی نمیاندازد که نکن این کار را! هرچه باشد او هم زخمخوردۀ شمشیر مادرش شده. عاقبت اسلحهای میرسد و فِشنگی و خشابی که میشود کشت و راحت شد. راحت که نه، اما حداقل انتقام گرفت از مسبب تمام این رنجها و کمی به خنک شدن دل، دلخوش بود و تازه داستان شروع میشود.
اینکه چرا باید از جنگ بخوانیم و چرا باید از جنگ بدانیم و چند ساعتی را همراه کسانی شویم که تفنگ به دست بودهاند بحثی است مفصل. شما اما علیالحساب از من بپذیرید این را. ادبیات جنگ در همه جای دنیا خواندن دارد. در ایران ما هم. ایرانی که تاریخش سراسر جنگ بوده و تا مردمش جنگ را و مردم جنگ دیده را و هرم آتش جنگ را نخوانند و نفهمند و حس نکنند، این جنگها ادامه خواهد داشت. باید خواند و آنقدرها هم مهم نیست که روایت از کدام سوی جبهه است. راست میگویم. طنابکشی داستان رزمندهای عراقی است. داستانی از یک افسر عراقی. یکی از دشمنانی که داشتیم. اما باید خواند داستانش را. زمان زیادی هم نمیبرد، سه-چهار ساعتی و تمام.
اما زییاترش این جاست که بگویم به همان اندازه که روایتگر آن افسر است، داستان زندگی همسرش هم هست و این دو هیچ کم از هم ندارند. از هر سو که نگاه کنی آن یکی را میبینی. چه از بالای آسمان و چه از خاکِ روی زمین.
طنابکشیِ قیصری از یک انتخاب صحبت میکند. از یک مسیر که در دل شب به دوراهی رسیده. یکی از راهها را انتخاب میکنی اما از عاقبتش هیچ نمیدانی. شجاع باید باشی زیر انتخابت نزنی و این شجاعت در دل این داستان بود.
در آخر، اگر رفتی و خواندی و به پایان رساندی. کتاب را ببند. چشمهایت را هم. اگر تو به جای او بودی، میتوانستی چنین تصمیمی بگیری؟