چرخۀ تکرار تاریخ

چرخۀ تکرار تاریخ

زمان مطالعه: 5 دقیقه
زمان مطالعه: 5 دقیقه
نویسنده: مرتضی شمس‌آبادی

یادداشت مرتضی شمس‌آبادی بر کتاب «گیرنده شناخته نشد» نوشتۀ کاترین کرسمن تیلور

کاترین کرسمن تیلور این داستان را در سال 1938 نوشت، زمانی که هنوز جنگ جهانی دوم شروع نشده بود و بسیاری از مردم و سیاستمداران در دنیای غرب هیتلر را خطری جدی نمی‌دانستند یا دست‌کم متوجه ابعاد خطری که دنیا را تهدید می‌کرد نبودند. تیلور گوشه‌ای از این خطر را در داستان به مخاطب خود گوشزد می‌کند. این که این اثر در زمان خود چقدر توانسته خوانندگان را با خود همراه کند و تا چه اندازه بر تصمیم‌گیری‌ها اثرگذار بوده است را نمی‌دانم. اما ای کاش ما هم این چنین مولف‌هایی داشتیم. کسانی که با داستانی، روایتی، بازنمایی و اشاعۀ خبری به هر شکل، ما را از آنچه در انتظارمان است و به زودی رخ می‌دهد مطلع می‌کردند. اینکه مردم ما اصولا به این انذارها چه واکنشی خواهند داشت و چقدر در رفتار ما تغییر ایجاد می‌کند بماند، اما ای کاش بودند این‌گونه مؤلف‌ها...

این داستانِ نه‌چندان بلند، به روایتِ نامه‌نگاری‌های دو دوست و همکار می‌پردازد که یکی در آمریکاست و دیگری به آلمانی رفته که به تازگی هیتلر از آن سر برون می‌آورد و می‌شود آلمانِ نازی. نامه‌ها کوتاه، جذاب، گیرا و تا جایی که لازم است به معانی و مفاهیمی که در جریان هستند می‌پردازد و به راحتی این کشش را دارد که یکسره ما را به صفحۀ انتهایی اثر برساند. نویسنده آن‌قدر که لازم است هر دو شخصیت اصلی داستان را که یکی یهودی و در آمریکا ساکن است و دیگری در آلمان نازی در حال ترفیع مقام است بشناسیم، به ما اطلاعات می‌دهد و ما تا حد زیادی می‌توانیم رفتارهای این دو را و تغییراتشان در طول داستان را درک کنیم و همراهشان شویم.

 

وقتی این بخش از کتاب را که می‌گوید:

«قرن‌هاست که این اتفاقات برای ما یهودی‌ها تکرار می‌شود و کاملا با آن آشناییم، و باورنکردنی است که امروز و در یک کشور متمدن هم دوباره همان زجر و عذاب‌های قدیم سرمان بیاید.»

در کنار جای دیگر از کتاب می‌گذاریم:

«من می‌فهمم آلمانی‌ها چرا هیتلر را دوست دارند. این عکس‌العمل آن‌ها به همه مظالمی است که از زمان فاجعۀ جنگ از سر گذرانده‌اند... از وقتی به اینجا برگشته‌ام حال و روز هموطنانم را دیده‌ام و درک کرده‌ام چه عذابی کشیده‌اند. چه سال‌هایی را پشت سر گذاشته‌اند، سال‌هایی که قرص نانشان روز‌به‌روز کوچک‌تر می‌شد و تنشان روز‌به‌روز لاغرتر، و امیدشان از بین می‌رفت. تا خرخره در باتلاق ناامیدی فرو رفته بودند. و درست در لحظۀ احتضار، مردی آمد و بیرونشان کشید. الان دیگر می‌دانند که نخواهند مرد. آن‌ها مثل آدم‌هایی هستند که از مرگ نجات پیدا کرده‌اند و حالا این مرد را می‌پرستند. هرکس دیگری هم منجیشان بود همین کار را می‌کردند. خدا کند کسی که این قدر با شور و شوق از او پیروی می‌کنند یک رهبر واقعی باشد، نه یک رهبر قلابی... تو هیچ‌ وقت هیتلری ندیده‌ای. او شمشیری است از نیام برکشیده. نوری است سپید، اما به گرمی خورشید روز نو.

می‌بینیم نویسنده نگاهی دوسویه را به نمایش می‌گذارد. از یک طرف یهودیان مورد عتاب قرار می‌گیرند به خاطر کارها و رفتارهایشان و از طرف دیگر به بدترین شکل با آن‌ها رفتار می‌شود و این واکنش‌ها به نظر دلیل‌های موجهی دارند که در آلمان نازی به رهبری هیتلرِ منجیِ کشور انجام می‌شوند. لذا انتخاب برای قبول و همزادپنداری با هر دو شخصیت تا حدی به خواست مخاطب است؛ هرچند پایان داستان گرایش، منظور، سخن و هدف نویسنده را به زیبایی بیان می‌کند اما با‌این‌حال به ‌طور کامل و متقن این انتخاب را از مخاطب نمی‌گیرد، اگرچه او را از آنچه در حال وقوع است به خوبی و با جدیت می‌ترساند.

آنچه در پایانِ زیبای داستان رخ می‌دهد من را به یاد جمله‌ای در جای دیگری از داستان می‌اندازد که:«یهودی هم به یهودی اعتماد نمی‌کند.»

امروز که هیتلر از دنیا رفته، می‌توانید با لذت تمام این اثر را بخوانید. البته، فراموش نکنیم تاریخ همیشه تکرار می‌شود؛ تا زمانی که ما یادبگیریم چگونه از آن یادبگیریم!

این مطلب را به اشتراک بگذارید

دیدگاه و پرسش
برای ثبت دیدگاه لطفاً وارد شوید.