تجارت، جنگِ بدون گلوله
این کتاب داستان تبدیل شدنِ یک پروژه و ایدۀ ابلهانۀ دانشگاهی به یک شرکت در اتاقی از خانه به نام «روبان آبی» و بعد از آن تبدیل شدن به شرکتی به نام «نایکی» است. اینکه میشود ایدههای ابلهانه را تبدیل به واقعیت کرد و میشود از دل پروژههای دانشگاهیِ خودجوش کاری برای زندگی خود و دیگران انجام داد از جمله دلایلی است که حس میکنم خواندن این کتاب و کتابهای اینچنین را برای دانشجویان الزامآور میکند.
تا کی میخواهید بگذارید این ضحاک مغز فرزندانتان را بخورد؟»
نشت نشا کتابی است برای همه. نهتنها دانشآموزان و دانشجویان، بلکه معلم و مربیان و اساتید و والدین و مسئولین. زمان زیادی نمیگیرد خواندنش، اما تأمل روی آن و حل کردن گرههای مطرح شده در آن زمان خواهد بُرد و نیازمند یک همت همگانی است.
پیراهنِ خونیِ یوسف
طنابکشیِ قیصری از یک انتخاب صحبت میکند. از یک مسیر که در دل شب به دوراهی رسیده. یکی از راهها را انتخاب میکنی اما از عاقبتش هیچ نمیدانی. شجاع باید باشی زیر انتخابت نزنی و این شجاعت در دل این داستان بود.
بهشتی همین نزدیکی
پایانبندی داستان از بهترین و زیباترین پایانبندیهایی بوده که خواندهام. پایانبندی صحیح و خوب یک داستان از آن دسته مواردی است که بعضا نویسندگان از آن محرومند؛ چیزی که در ذهن مخاطب میماند و میتواند او را راضی و یا پشیمان کند از مطالعه اثر. لزومی ندارد حتما پایان خوش و خرمی داشته باشد، اما باید درست باشد و به زیبایی تمام شود.
ازآنطرفبرگشتهها
تمام آنچه در این کتاب آمده حاصل حضور حدود سه دقیقۀ زمینی در قیامت و تجربه مرگ است. فقط سه دقیقۀ زمینی! با خواندن این کتاب لمس میکنید تفاوت زمان در زمین و آسمان چگونه است.
آقا سید
«پاورچین به سمت کلید میرود و چراغ را خاموش میکند. حسین از خواب میپرد و میگوید چراغ را روشن کن. فردا امتحان دارم. گفتم: مردِ حسابی، چه امتحانی؟ بخواب هنوز گیج خوابی مثل اینکه؟ گفت: بیدارم، هر روز دارد خدا از ما امتحان میگیرد و ما حواسمان نیست...» (صفحۀ 93 کتاب)